
روز به زودی ما را محاصره میکند
پس ما بوسهها را در آفتاب
سنگ کنیم
اندوه را در کاغذها و روزنامههایِ باطله
گم کنیم
به تو میگویم
که هنوز کنارِ من
در کنارِ اندوه ایستادهای
ای مادرِ انگورها و ابرها
شب در کنارِ ما
پرسه میزند
نامِ مرا نمیداند
که به دیگران بگوید
زخمی است به رنگِ خواب
دردی است به رنگِ گلهایِ آفتاب گردان
دیگر چه بگویم
آرام میگویم:
روز و عمر تمام شد.
احمدرضا احمدی – از مجموعهی «عاشقی بود که صبحگاه دیر به مسافرخانه آمده بود»