گذشته ام را دوست ندارم. سي و يك سال گذشته و من هنوز وقتي به عقب نگاه ميكنم، يك صحنه كه دلت بخواهد برگردي و از آنجا شروع كني يا حداقل يك بار ديگر تجربهاش كني نيست. تنها تصويري كه دلم مي خواهد يك بارِ ديگر آنرا داشته باشم زماني ست كه پنج سالم بود. ظهرِ تابستان بود. اهل خانه خوابيده بودند و من و برادرِ دو سال از خودم كوچكتر يواشكي فرار كرده بوديم تويِ حياط. ايستاده، بدونِ شورت و شلوار دودولهايمان را در آورده بوديم و با قهقهه توي هوا ، رو به آسمان مي شاشيديم. مثل مسلسل چپ و راست را هدف مي گرفتيم. صداي مهيبي آمد. صداي قهقهه محو شد. هواپيماها آمدند. نشانه گرفتيمشان. دررررر، رررررر درررررر. مامان اومد تو حياط و سرمون داد زد.جيغ زديم و فرار كرديم.
(آذين شرفالدين – فروردينِ نود)



